![]() |
دختر ایرانهمه چی از همه جا |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() پل ها رو شکستم
RSS طراح قالب |
![]()
نمایشگاهی از آثار پوستر سازی دانشجویان ارتباط تصویری با موضوعات آزاد،از جمله جمعیت،هوای پاک،محیط زیست،اهدای خون،روز جهانی ارتباطات و ... از تاریخ 28 مهر الی 2 آبان ماه، در نمایشگاه دانشکده شریعتی، برگزار شده است.
o در ادرار ائمه آلودگی نيست! – "ليس فی بول الائمه استخباث" – ( منبع: انوار ولايه، ص. ۴۴۰ ) o خوردن آب در حالت ايستاده در شب باعث زردی ميشود! – "شرب الماء من قيام بالليل يورث ماء الاصفر" ـ ( منبع: اصول کافی جلد ۶-ص۴۹۸ ) o نگاه کردن به آلت تناسلی زن باعث کوری ميشود! – "النظر الی فروج النساء يورث العمی"- (منبع : من لا يحضره الفقيه -جلد ۳ ص۵۵۶ ) o آه اسم خدا ست!- "آه اسم من اسماء الله الحسنی" - مستدرک الوسائل جلد ۲ ص۱۴۸ o ملکی بنام خرقائيل هست که ۱۸ هزار بال دارد و بين هر بالش پنجاه سال زمان برای ديدن لازم است! ـ "ان لله ملکا يقال خرقائيل له ثمانيه عشر الف جناح مابين جناح الی جناح خمس مائه عام" – ( منبع : کتاب البرهان جلد، ۲ ص. ۳۲۷ ) o ملکی هست که اسمش منت و هميشه بالای قبر امام حسين است ! ـ ( الکافی جلد ۴ ص ۵۸۳) o امام ده علامت دارد از جمله آنها ختنه شده بدنيا می آيد!، با پا وبراحتی متولد ميشود!، جنب نميشود!، اگر بخوابد قلبش بيدار است، چشمش ميخوابد ولی قلبش بيدار است!، همانطور که از جلو ميبيند از عقب هم ميبيند! ـ "يولد مطهرا مختونا و لا يجنب و تنام عينه و لا ينام قلبه و يری من خلفه کما يری من امامه" ـ ( منبع : اصول کافی جلد يک ص ۳۱۹ کتاب حجه باب مواليد الائمه )
o امام زمان لخت و عريان ظاهر ميشود! ـ "انه سيظهر عاريا امام قرص الشمس" ـ (منبع: حق اليقين، ص. ۳۴۷ ) o ابن بابويه روايت ميکند که ابی عبد الله مردی را ديد که کفش سياه پوشيده فرمود چرا کفش سياه پوشيدی، مگر نمی دانی کفش سياه نور چشم را کم ميکند و مردانگی را ضعيف ميکند؟ . بر تو باد پوشيدن کفش زرد که نور چشم را زياد ميکند و باعث قوت مردانگی ميشود!. ـ "عن ابی عبد الله انه رای رجل و عليه نعل سوداء فقال مالک و لبس السوداء؟ هی تضعف البصر و ترخی الذکر و………" ـ ( منبع : کتاب خصال شيخ صدوق ..ابن بابويه باب سوم جلد یک، ص. ۹۹ )
o روايت از علی (ع): اولين حيوانی که پس از رسول خدا(ص) از دنيا رفت عفير خر رسول خدا بود! اين خر با رسول خدا صحبت کرده بود ! و گفته بود : پدر و مادرم فدای تو، پدرم از قول پدرش و از قول جدش و جد جدش و ..نقل کرده که نوح (ع) جد من را در کشتی گذاشت و به مردم گفت ای مردم از نسل اين خر، خری متولد ميشود که رسول خدا بر او سوار ميشود، و من خوشحالم که آن خر هستم ! ـ "عن امير المومنين علی قال ان اول شيی من ادواب توفی هو عفير حمار رسول الله ذالک الحمار کلم رسول الله فقال بابی انت و امی ………" ـ ( منبع: اصول کافی جلد ۱ ص ۱۸۴- کتاب الحجه باب ما عند الائمه من سلاح رسول الله ) o از امام حسن (ع) روايت شده است که ايشان فرمود برای خداوند دو شهر است ( خدا دو شهر دارد) يکی از انها در مشرق است و يکی در مغرب، و در آنها ۷۰ ميليون زبان و جود دارد! و من همه آن زبانها را ميدانم! ـ "عن ابی عبد الله الحسن قال ان لله مدينتين احداهما بالمشرق و اخری بالمغرب و فيها سبعون الف الف لغه و انا اعرف جميع تلک اللغات" ـ ( منبع: اصول کافی - جلد يک - ص ۳۸۴ و ۳۸۵ باب مولد حسن ابن علی) o خوردن خاک نفاق می آورد! – "اکل الطين يورث النفاق" ـ ( منبع: الکافی جلد۲- ص۲۶۵ ). خوردن خاک حرام است مثل خون و مردار و گوشت خوک اما خوردن خاک قبر امام حسين باعث شفاء از بيماريها ميشود! . ـ "اکل الطين حرام مثل الميته و الدم و لحم اخنزير الا طين قبر الحسين فيه شفاء من کل داء"- ( منبع: اصول کافی جلد ۳ - ص ۳۸۷)
o توسل به امام موسی کاظم باعث جلای چشم ميشود!.ـ " التوسل بالامام موسی الکاظم ينفع لوجع العين" ـ ( منبع : باقيات الصالحات ضميمه مفاتيح الجنان -شيخ عباس قمی ص ۷۴۵ ) o امام حسين(ع) از سينه حضرت زهرا شير نخورد بلکه پيامبر انگشتش را در دهان او ميگذاشت و او می مکيد و برای سه روزش کافی بود!. ـ " لم يرضع الحسين من فاطمه (س) و لا من انثی کان يوتی به النبی (ص) فيضع ابهامه فی فمه فيمص منها ما يکفيه اليو مين و الثلاث "ـ ( منبع: اصول کافی کتاب الحجه - باب مولد حسين ابن علی ) o پيامبر از ابوطالب شير ميخورد! ـ " لما ولد النبی (ص) مکث اياما ليس له لبن فالقاه ابو طالب علی ثدی نفسه فانزل الله فيه لبنا فرضع منه اياما" ـ ( منبع: اصول کافی - کتاب الحجه - باب مولد النبی(ص) - جلد يک ص ۳۷۳ ) o فاطمه زهرا (س) حيض نميشده است! ـ "عن ابی الحسن قال ان بنات الانبياء لا يطمثن" ـ ( اصول کافی - کتاب الحجه - باب مولد الزهراء - جلد يک ص. ۳۸۲ ) o در روايت است که علی (ع) با رسول خدا به مسافرت رفت و عايشه همراهش بود و تنها يک لحاف همراهشان بود ! و علی میگوید رسول خدا بين من و عايشه خوابيد ! و هنگاميکه رسول خدا شب برای نماز شب بر خاست من و عايشه در يک لحاف بوديم ! ـ " قال علی سافرت مع رسول الله و کان له لحاف ليس له لحاف غيره و معه عائشه و کان رسول الله ينام بينی و بين عائشه فاذا قام الی اللصلوه الليل ……….." ـ ( منبع: بحار الانوار جلد ۲ - ص ۴۰ دار احياء التراث العربی - بيروت بحار الانوار ص. ۲۹۷ ) o هنگاميکه امام حسين به شهادت رسيد بين امام سجاد و محمد ابن حنفيه فرزند علی(ع) بر سر امامت اختلاف افتاد …محمد ابن حنفيه به امام سجاد گفت تو خودت بهتر ميدانی که من از تو لايق تر هستم و امام سجاد در جواب گفت پاسخ تو را حجر الاسود ميدهد ! و دعوت کرد که به آنجا بروند ..آنگاه محمد ابن حنفيه حجر الاسود را صدا زد و هيچ جوابی نشنيد اما تا امام سجاد حجر الاسود را صدا زد حجر به صدا در آمد و گفت امامت مال علی ابن الحسين است و نزديک بود حجر الاسود از جا کنده شود! ـ "لما قتل الحسين (ع) ارسل محمد ابن الحنفيه الی علی ابن الحسين و ……" ـ ( منبع: اصول کافی - جلد يک ص ۳۴۸ اعلام الوری للطبرسی ۲۵۸) o علی(ع) بر روی ابرها پرواز ميکند ! . خداوند ابرها را برای علی مسخر ساخت و او شرق و غرب عالم را درنورديد! . ـ "ان الله سخر لعلی السحاب فکان يسير فی الارض شرقا و غربا" ـ ( منبع: تفسير الميزان جلد ۱۳ - ص ۳۷۲ بحار الانوار جلد ۳۹ - ص ۱۳۸) __________________________________________________
آیا شما فضول هستید یا خیر ... لطفآ سوالات را بدقت بخوانيد و امتياز هر پاسخ را ياداشت کنيد
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ قرار داد. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوسها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد و سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیده ام. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار توی این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
با همه بی سرو سامانی ام
وقتی خدا زن را آفرید به من گفت این زن است . وقتی با او روبرو شدی . مراقب باش...
شیخ حرف خدا را قطع كرد و گفت : مراقب باش به او نگاه نكنی . سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین می بارند . گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان می شوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت می سوزاند و سرنگون به چاه ویلت می افكند.... مراقب باش و من بی آنكه بپرسم پس چرا او را آفرید گفتم ((به چشم )) شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه به قصد امتحان تو و این از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز او را ندیدم به چشمانش ننگریستم . آوایش را نشنیدم . چقدر دوست می داشتم بر موجی كه مرا به سوی او می خواند بنشینم اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمی شناختمش. اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم . و گریستم . نمی دانستم چرا؟ قطره اشكی از چشمانم جاری شد. و در پیش پایم به زمین نشست . به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم ، می دانست.
با لبخند گفت : این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش. كه او داروی درد توست بدون او ناقصی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است .
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم نمی بینی كه در بطن وجودش موجودی را به پرورش می برد. من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم. من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم . پرسیدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟
گفت : من ؟
فریاد زدم : شیخ گفت تو سكوت كردی اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟
باز صبورانه و با لبخند همیشگی گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی . و من در گوشه ای دیدم شیخ همچنان حرفهای پیشین را تكرار می كند.
هر امیدى غیر از امید به خدا دیوانگى است،
و هر ترسی غیر از ترس دوری از عاشق واقعی، بیمارى است. امیلی برونت
![]() ![]()
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
درب اتاق رئيس گروه معماري،دانشگاه آزاد مشهد
Masjid Al Shakirin / Masjid KLCC
Masjid Sultan Salahuddin Abdul Aziz Shah
Masjid Kampung Baru |