![]() |
دختر ایرانهمه چی از همه جا |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() پل ها رو شکستم
RSS طراح قالب |
ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی ان بود .
فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا . » امیلی همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند ؟ او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون امد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ " امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را برای مهمانم خریده ام . " مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند . همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشكر كرد و برایش دعا . وقتی امیلی به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد: « امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »
هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم می گذارد - او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی - بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است. کل هستی برآن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند.
رخداد واقعی فقط برای افراد واقعی رخ می دهد. تکه کلام گورجیف این بود : (( در جستجوی واقعیت نباش - خودت واقعی شو ! )) چرا که واقعیت فقط برای افراد واقعی اتفاق می افتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ می دهد.
گل های سرخ به این زیبایی می شکفند چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی درآیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند چرا که درباره دیگر گل ها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند. چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید. فقط این نکته را دریاب ! فقط خودت باش و این را آویزه گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمیتوانی چیز دیگر باشی. همه تلاش ها بیهوده است . تو باید فقط خودت باشی.
کل بازی هستی چنان زیباست که تنها خنده می تواند پاسخ آن باشد. تنها خنده می تواند عبادت و شکر واقعی باشد
عشق یک آینه است. رابطه واقعی آینه ای است که در آن دو عاشق چهره یکدیگر را می بینند و خدا را باز می شناسند. این راهی به سوی پروردگار است.
سردیِ نگاه بشكن ! فاصله سزای ما نیست!
تو بمون واسه همیشه! این جدایی حق ما نیست! بودن تو آرزومه! حتی واسه یه لحظه! می میرم بی تو! خوندن من یه بهانست! یه سرود عاشقانست! من برات ترانه می گم تا بدونی كه باهاتم! تو خودِ دلیل بودن بی تو شب سحر نمی شه! می میرم بی تو! من عشقت رو به همه دنیا نمی دم! حتی یادت رو به كوه و دریا نمی دم! با تو می مونم واسه همیشـــه! اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم! واست می میرم جواب دنیا رو می دم! با تو مـی مونم واسه همیشــــه!
من عشقت رو به همه دنیا نمی دم! حتی یادت رو به كوه و دریا نمی دم! با تو می مونم واسه همیشـــه!
خاطرات تورو چه خوب چه بد حك می كنم! توی تنهاییام فقط به تو فكر می كنم! با تو می مونم واسه همیشه!
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم! واست می میرم جواب دنیا رو می دم! با تو مـی مونم واسه همیشــــه!
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم! واست می میرم جواب دنیا رو می دم! با تو مـی مونم واسه همیشــــه
یه دل میگه نشو عاشق کس یک عمر دو هوا ، خستم به خدا، نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟
| واقعا قابل تحسینه
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
اگه به تو برسم به تموم دنيا رسيدم .
ولي فكر نكن تو رو به خاطر دنيا مي خوام ... من دنيا رو به خاطر تو مي خوام ... دوستت دارم !. **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** اگر آدمي شاد باشد حتما كساني را شاد نموده است و اگر غمگين باشد، كسي را غمگين كرده است ( مولوي) ****************************************************** اي کاش همدم تنهاييم قلب باراني تو باشد تا اينگونه در گرداب غم و اسارت بي تو بودن اسير نباشم اي همدم تنهايي روياهايم بيا و مرا رها کن بيا و مرا به قصر پاکان ببر ****************************************************** از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کسو مثل اون دوست نداشته باشي و از کسي که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن چون شايدهيچ وقت هيچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه **************************************************** وقتي هستي نيستم، وقتي نيستي هستم، وقتي هستم نيستي، وقتي نيستم هستي، اي همه ي نيست شده ي هستي،هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** مي گويند : که تنها يک دقيقه طول مي کشد تا دوستي را پيدا کنيد ، يک ساعت طول مي کشد تا از او قدرداني کنيد ، اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** تقديم به تو که واسه من بهتريني براي تو مي گويم: اي تنها ترين اسطوره ي من تو تكانهاي گرم قلب مني محبوب من با من باش. ********************************************************** ما آدما هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛ پررنگهارو مي بينيم و کارهاي سختو دوست داريم غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛ بي رنگ مي مونن و بي صدا مي رن **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** ****
به کرم ابریشم فکر کن .
او تمام عمرش را روی زمین می گذراند ، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است ازرده خاطر است . فکر می کند : من منفورترین مخلوق عالم هستم ، زشت ، چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین . روزی مادر طبیعت از کرم می خواهد که پیله ای بتند . کرم وحشت زده می شود . او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است . خیال می کند که با این کار ، مقبره اش را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند . با وجود همه ناخرسندی اش از زندگی ، به خداوند گله می کند : خدایا ، حالا که به این زندگی پست عادت کرده ام ، می خواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری ! با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سرانجام کار می ماند . بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است . می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند . کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود .
مکتوب - پائولو کوئیلو
آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد
آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خویش تحمل کنم آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد
| 30 هزار تومان براي پوشیدن هر لباس
|
| ايران - سهيلا بيگلرخاني:
تصویرهایشان را دیدهایم اما اسمهایشان را نمیدانیم. میآیند جلو چند لحظه صبر میکنند، فلاش زده میشود، عکس گرفته میشود و بعد میروند. این، همه چیزی است که از آنها دیدهایم. معلوم نشد یکدفعه از کجا پیدایشان شد، اصلا نبودند. شغلی به اسم مانکنی نداشتیم، آن هم زنها! اما آنها الان حضور دارند و پای ثابت شوی لباس هستند، در جشنواره زنان سرزمین من وقتی تندیسهای جشن تقسیم میشد، یکی هم رسید به فروزان شاکوپا - مدیر مانکنها- کسی که مانکنها را دور هم جمع کرد و آموزش داد. او استاد طراحی لباس دانشگاه الزهرا و علم و فرهنگ است اما این روزها ترجیح میدهد، مانکنها را آموزش دهد. با او درباره حضور مانکنها در جشنوارهها صحبت کردهایم.
از سال80 به صورت جدی جذب مانکنها شروع شد. اطلاعیه ندادیم. اصلا جایی نبود که بخواهیم اطلاعیه بدهیم. فقط من سر کلاسهای دانشگاه اعلام ميکردم که میخواهیم یک شوی لباس بزرگ برگزار کنیم، هر کسی را که میشناسید میتواند مدل شود، معرفی کنید.
آن زمان قد بالای 65. البته الان 2 سال است که قد زیر 70 را قبول نمیکنیم.
چون در قد170 لباس بهتر دیده میشود. آن موقع چون هنوز جا نیفتاده بود اول مجبور شدیم محدودیتهايي داشته باشیم. الان راحتتر میتوانیم افراد دلخواهمان را پیدا کنیم. شروع کار اینجوری بود که هر کسی هر فردی را که میشناخت و فکر میکرد با شرایط ما همخوانی دارد، معرفی میکرد. یک سالنی داشتیم که آنجا تست میگرفتیم.
اول این توضیح را بدهم که همه آدمها روی 2 خط راه میروند که به آن «دبللاین» میگویند اما مانکنها باید روی یک خط راه بروند؛ یعنی اگر جای پای مانکنها را به هم وصل کنید، آنها روی یک خط راه میروند.
ما کسانی که متعادلتر بودند و میتوانستند با این مقوله رابطه برقرار کنند را پذیرفتیم. خب، اگر استعداد مانکن شدن نداشتند، رد میشدند. یک مشکل دیگر هم که داشتیم این بود که اکثر دخترهای ایرانی یک شانهشان پایینتر از یک شانه دیگر است چون همیشه کیفهای یکطرفه میاندازند. به کسانی که فکر میکردیم میتوانند مانکن شوند تمرینهایی دادیم که شانهشان صاف شود.
بیشترین ورزشی که مانکنها باید انجام دهند، شنای کرال سینه و پشت است؛ ورزشهایی که بالاتنه را عقبتر از پایین تنه قرار دهد. بعد هم که مسئله سایز بود. مثلا کسی که قدش 170 است، سایزش باید 38 باشد
متاسفانه ما از سال80 جشنواره به صورت پیگیر نداشتهایم، برای همین نتوانستیم مداوم روی مانکنها کار کنیم. همه جای دنیا مانکنها به صورت مستقیم زیر نظر پزشک تغذیه هستند اما در ایران اینجوری نبوده. ما وقتی پروژهای داریم یک هفته قبلش مانکنها را میبینیم، بعد میرود تا برنامه بعدی. آنها خودشان باید مواظب خودشان باشند. چیزهایی را خودم بهشان میگویم اما مکتوب نیست. با اين حال، الان طرحی داریم، تا آنها را زیر پوشش رسمی درآوریم؛ یعنی کلاسهای مختلفی را که لازمه این شغل است براي آنها برگزار کنیم.
روانشناسی، یوگا، تغذیه و...
نه! این شغل بیشتر برای آنها جنبه سرگرمکننده دارد.
اول همین بود. سال80 که گفتند مدل میخواهیم، همه میگفتند بعضیها از خدایشان است که مدل شوند اما من هیچوقت اینجوری فکر نکردم. اعتقاد دارم كه آنها هم برای کارشان زحمت میکشند؛ برای همین به آنها حقوق میدهیم.
این را دیگر نمیتوانم بگویم. البته ما پول زیادی به آنها نمیدهیم چون آنها در این مجموعه آموزش رایگان دیدهاند، پس باید در همين مجموعه هم باشند. هیچ قراردادی با آنها بسته نمیشود. آنها اصلا به عنوان مدل، راه رفتن را بلد نبودند و حالا یاد گرفتهاند. خب، برای آنها یک شغل ایجاد شده، کمکم هم جا میافتد.
من بهشان گفتهام برای پوشیدن هر لباس 30هزار تومان بگیرند. ببینید این مانکنها اصلا بیمه نمیشوند؛ یعنی اگر یک مانکن پایش سر راه رفتن پیچ بخورد و نتواند کار کند، کسی جواب نمیدهد.
یا دانشجو هستند یا کارمند. البته بیشتر دانشجو. کسانی هم هستند که شغل خاصی ندارند.
خیلی مهم نیست. من قبل از زيبايي چهره، برایم اخلاق مهم است. اینکه روابط عمومی و روابط اجتماعیشان خوب باشد؛ صبور باشند. ببینید ما جایی داریم کار میکنیم که 50 تا دختر هستند که بیشترشان ظاهر خوبی دارند و باید خودشان را در یک مجموعه عضو بدانند.
نه، همه بیشتر به کارهای دیگرشان میرسند.
لباسهای امسال بهتر از سال گذشته بود. چادرها خیلی میتوانست بهتر باشد، اگر رویشان وقت بیشتری میگذاشتند.
یکی دو تا.
بر سنگ مزارم بنويسيد: آشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش که او زاده ي غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش
واسه گلي خاک گلدون شو که اگه به خورشيد هم رسيد يادش باشه چطوري به اين عظمت رسيده، درسته گل خوبه ولي ببين گله ارزش داره خاکش بشي؟؟؟!!! از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده هستید چیزی درون شما بمیرد
به ره عشق رفتن آسان نیست این ره، کوچه وخیابان نیست بی امان لحظه لحظه باید رفت چون دراین راه خط پایان نیست ازدل تیرگی بیا بیرون روشنی پشت ابرپنهان نیست عشق رویش به سوی آینه هاست هدفش کافرومسلمان نیست دربیابان عشق باید سوخت گفتن این قصیده آسان نیست عشق درواژه ها نمی گنجد چه توان گفت گفتن آسان نیست
تنهائی بزرگم بر وجود کوچکم احاطه شده و من سکوت فریادم ... و چون همیشه می خندم از ... کوچکی موجودی که ادعای بزرگی دارد امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی . بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست دار تو ،خدا ! اگر سر به زیر باشی میگویند احــــــــــــــــــــــمق است اگر غمگین باشی می گویند عـــــــــــــــــــــــــاشق استاگر پولت را به حساب خرج کنی می گویند خسیس است اگر دست ودلباز باشی می گویند ولــــــــــــــــخرج استاگر خوش لباس باشی می گویند ژیـــــــــــــــگولی است اگر بد لباس بپوشی می گویند شـــــــــــــــــــــلخته استاگر دیر زن بگیری می گویند مـــــــــــــــــــــــرد نیست اگر زود زن بگیری می گویند آتشش تـــــــــــــــند است اگر فقیر و بی پول باشی می گویند بی عرضـــــه استاگر پولدار باشی می گویند اهل زد وبــــــــــــــــند است اگر بی قید باشی می گویند لات آســـــــــــمان جل است اگر بخندی می گویند دلقک اســــــــــــــــــــــــــــــــــتاگر اخم کنی می گویند عـــــــــــبوس و بد اخلاق استاگر خوش سر و زبان باشی می گویند چاخــــان است اگر نخندی می گویند خودش را می گــــــــــــــــــــیرداگر شاد باشی می گویند بی خـــــــــــــــــــــــیال استقصه های مادر بزرگ خیلی وقتها درسته.. یكی بود یكی نبود ...عاشق همیشه هست اما معشوق ... منتظر باش اما معطل نکن تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش بگو اره اما نگو حتما بگو نه اما نگو ابدا. یك شب در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. زن، برای اینكه یك جوری این وقت را پر كند به كتابفروشی فرودگاه رفت كتابی گرفت، سپس پاكتی كلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. زن غرق مطالعه بود كه ناگاه متوجه مردی شد كه در كنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی یكی دوتا از كلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن برای اینكه مشكل و ناراحتی پیش نیاید چیزی نگفت و اصلاً به روی خود نیاورد و همچنان كه به مطالعه كتاب ادامه میداد هراز چندگاهی كلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد. زن به ساعتش نگاهی انداخت و درهمین حال متوجه شد كه "دزد" بی چشم و رو پاكت كلوچه اش را تقریباً خالی كرده است. هرچه می گذشت زن خشمگین تر می شد. با خود اندیشید كه اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شك و تردیدی چشمش را كبود كرده بودم. با هر كلوچه ای كه زن از توی پاكت برمی داشت مرد نیز بر میداشت. وقتی كه فقط یك كلوچه در داخل پاكت مانده بود زن ماند كه چه كند كه ناگهان متوجه شد آن مرد در حالی كه لبخندی بر چهره اش نقش بسته بود آخرین كلوچه را ازپاكت برداشت و آن را نصف كرد و در حالی كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز می كرد نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد. زن با عصبانیت نصف كلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : اوه، این مرد نه تنها دیوانه است بلكه بسیار بی ادب هم تشریف دارد. عجب آدمی ! حتی یك تشكر خشك و خالی هم نكرد. این زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه این چنین آزرده خاطر شده باشد به همین دلیل وقتی كه پرواز او را اعلام كردند از ته دل نفس راحتی كشید، وسایلش را جمع كرد و بی آنكه حتی نیم نگاهی به دزد نمك نشناس بیفكند راه خود را گرفت و رفت. زن سوار هواپیما شد و در صندلیش جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند. دستش را كه توی كیفش برد، متوجه شد در كیفش چیز دیگری غیر از كتاب هم هست. آن را به بیرون آورد، آنچه كه او در جلوی چشمانش دید، پاكت كلوچه سربسته ای بود كه یكی دو ساعت پیش خریده بود |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||