تبليغاتX
دختر ایران

دختر ایران
همه چی از همه جا
آموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد
ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه ،
دارو خريد ولي سلامتي نه ،
خانه خريد ولي زندگي نه و
بالاخره ، مي توان
قلب
خريد، ولي عشق را نه.
 
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند
کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
 
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
 
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودنرا انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
 
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
 
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است،
هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
  
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
 
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد.
پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
 
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
 
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
  
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
 
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
  
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم
يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
 
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 توسط دختره
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند.

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود.

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 توسط دختره
رييس و مديران شركت "نيروی برق توكيو " از روستاييان آسيب ديده از تشعشعات راديو اكتيو نيروگاه اتمي فوكوشيما عذرخواهي كردند .


"ماساتاكا شيميزو " رييس شركت نيروي برق توكيو و مديران ارشد اين شركت كه مالك و مدير نيروگاه برق " داي ايچي " فوكوشيما هستند در برابر مردم آسيب ديده روستاي " نامي " كه از خانه و كاشانه شان آواره شده و براي اسكان موقت به اردوگاهي در " نيهونماتسو " منتقل شده اند حاضر شدند و در برابرشان به خاک افتاده و بابت قصورهايي كه در اداره نيروگاه داشتند‌، عذرخواهي کردند.

اين در حالي است كه مشكلات به وجود آمده در نيروگاه بر اثر زلزله اي ۹ ريشتري و سونامي سهمگين پس از آن كه در تاريخ بي نظير بود رخ داد. روستاي اين آوارگان در مجاورت نيروگاه توليد برق هسته اي " داي ايچي " فوكوشيما است كه مالكيت آن متعلق به شركت نيروي برق توكيو است . روستاي "نامی" هم اكنون به دليل خطر تشعشعات راديواكتيو تخليه شده و ساكنان آن براي اسكان به اردوگاهي در نيهونماتسو منتقل شده اند . پس از زلزله و سونامي ۱۱ مارس ژاپن دهها هزار نفر از ساكنان مناطق نزديك به نيروگاه فوكوشيما خانه و كاشانه خود را رها كرده و براي اسكان موقت به ديگر مناطق ژاپن منتقل شده اند .

لازم به ذكر است اين موجودات نه مسلمان هستند و نه ادعاي داشتن منشور كورش را دارند
فقط  انسان  هستند


نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390 توسط دختره

به نظر من آدمها دو دسته هستند

 

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور  ...

و یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه  ...

 

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال  ...

و یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل  ...

 

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر  ...

و یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو  ...

 

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده  ...

و یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو  ...

 

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله  ...

و یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه  ...

 

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج  ...

و یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس  ...

 

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ  ...

و یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی  ...

 

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت  ...

و یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  ...

  کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 توسط دختره
اثبات......هر که سوادش کمتر درآمدش بيشتر !

از قديم گفته اند وقت طلاست، به عبارت ديگر : زمان = پول : معادله 1

همين طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، يعني : توان = علم : معادله 2

مي دانيد که:

زمان / کار = توان: معادله 3

با جاي گذاري معادله 1 و 2 در معادله سوم به اين معادله مي رسيم:

پول / کار = علم

که مي توانيم آن را به اين صورت بازنويسي کنيم:

علم/ کار = پول

بنابراين:

Lim (پول) = ∞

0→ علم

يعني هرچه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بيشتر است، و اين هيچ ربطي به مقدار کار انجام شده ندارد !

به عبارت ديگر وقتي علمت به سمت صفر ميل کند، پولت به بي نهايت خواهد رسيد


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اردیبهشت 1390 توسط دختره
درباره وبلاگ

پل ها رو شکستم
bahar 20